تبليغاتX
شاهرود جزیره ی تنهایی من

شاهرود جزیره ی تنهایی من
هرکس روزنه ایست به سوی خداوند، اگر اندوهناک شود؛ اگر به شدت اندوهناک شود

مصطفی

مصطفی در 3سالگی
23سال بهش اضافه کنین ببینین چی از آب درمیاد!
ولی خودمونیم چه ابهتی داشتم!
mysa_2103@yahoo.com

» آذر 1388
» آبان 1388
» مهر 1388
» مرداد 1388
» تیر 1388
» خرداد 1388
» اردیبهشت 1388
» فروردین 1388
» اسفند 1387
» بهمن 1387
» دی 1387
» مهر 1387
» شهریور 1387
» مرداد 1387
» تیر 1387
» خرداد 1387
» اردیبهشت 1387
» فروردین 1387
» اسفند 1386
» بهمن 1386
» دی 1386
» آذر 1386
» آبان 1386
» مهر 1386
» کانون فرهنگی شاهرود
» مرکز مشکلات ويژه يادگيري شاهرود
» انجمن وبلاگ نویسان شاهرود
» بهترين وبلاگ شاهرود
» اخبار شهرستان شاهرود
» شاهرود سی و یکمین استان
» آتش نشاني شاهرود
» هتل پارامیدای شاهرود
» دانشگاه آزاد شاهرود
» شهرداری شاهرود
» دستنوشته یک سرباز
» حلقه هاي مفقوده حيات
» سلام دیوانه
» صفحه ی تکراری
» تو آزادی!
» نسل متوهم
» فدای هیچ چیز!
» طریقت پروانه
» تکرار بی حاصل
» اشک و شبنم

دستنوشته یک سرباز چهارشنبه چهارم آذر 1388

چون نزديك به روزهاي پاياني دوران خدمتم مي شوم به همين بهانه نوشته اي آماده كردم كه يادآوري اين دوران پرخاطره باشد مخصوصا دوران آموزشي و اردوگاه و شبهاي سخت و شيرين آن دوره

اين نوشته تقديم به همه سربازي رفته ها مخصوصا بهترین هم خدمتی ام آقا حامد عزیز كه با اين بهانه به خاطرات روزهاي سربازي برگردند

رفتن به سربازي هيجان زيادي دارد و در كل سربازبودن،متفاوت ترين و بهترين چيزي است كه يك آدم مي تواند تجربه كند. البته اين را مي دانم كه غول سربازي،كابوس همه سرخوشي ها و لذات زندگي است براي من هم سربازي همين حس را داشت ولی چه می شود! آش کشک دستپخت خاله است و باید تناول شود!

شب است،سكوت ماه،در انحناي بيداري شغالها،يگانه فريادي است كه مي تواني با آن خلوت تنهايي ات را سركني كمي دورتر هم خدمتم درحال گشت شبانه است.چادرها آن سوي تپه قرار دارند تنها روشنايي دژباني اردوگاه است كه خيلي دورتر از جاي من است ساعت حدودا1:30 دقيقه از نيمه شب گذشته و من هنوز نفهميدم از كجا و چه چيزي نگهباني مي دهم! هوا بسيار سرد و لطيف است و صداي نم نم اندك باران با برخورد روي پانچويي كه براي محافظت از سرما پوشيده ام شيريني خواب را ياد من مي برد.با خود كمي آواز مي خوانم و بعضي مواقع ذكر مي گويم تا اين 1:45 دقيقه سر شود و بتوانم با تعويض پست گشتي به چادر برگردم تا حداقل به لطف گرماي پتو! از اين سرما نجات يابم.فكرهاي گوناگون در سر من مي چرخد كه بعضا گفتني نيست!

نم نم باران در خشم شبانه ابرها احساسات شعرگونه اي در ذهن آدم مي ريزد و من خيس از احساسات دوست دارم بهترين آرزوي زندگي را فرياد بزنم؛آنقدر بلند كه عده اي از فراسوي بيگانگي مرا همراهي كنند.كمي كه مي ايستم سرما موهاي بدنم را خيس مي كند هرچند سخت است قدم زدن با اين اسلحه و تجهيزات اما براي رهايي از خواب و گذران زمان چاره اي ديگر نيست دوباره به فكر فرو مي روم اينجا، يعني اين نظام احساس يعني فرياد،لطافت يعني مشق صف جمع؛عشق يعني بي صدامردن؛يعني به خط شدن رگه هاي سري كه هر تار موي آن به اميد زنده شدن دوباره از دست رفته است اينجا براي نقادها جانيست چون چرا و چگونگي ندارد اينجا ثانيه ها خط عمر سال را مي كشند،گويي به پاي هر دقيقه وزنه اي بزرگ زده اند؛ساعتها از پي تپش نبض ها در استرس رسيدن اندك نواي دلخوشي سپري مي شوند؛دست و پاها گاهي قفل مي شود. در كش و قوس اين روزها،اگر ياد نزديكترين انسانها به خود نباشي بايد دستان تسليم را بالا بگيري بگويي:«آن قدر مرا در انعقاد ثانيه ها ذوب كرده اند كه ديگر يادم نيست پي كدام خوشبختي در اين دايره فرو افتاده ام؛ديگر خسته شدم تا كي در انتظار رسيدن به يك كورسو حنجره ام را تا انتهاي نواي تكبير باز كنم»

هواي دلتنگي رنگ و رويي دارد و كاسه ي دلتنگي ات فقط در ثانيه اي خالي مي شود كه كنار عده اي بنشيني و گلويت را در نهايت مجازخوشحالي باز كني و به تمام واقعيتهاي مجازي كه با آن روبرو شدي هاي هاي بخندي.


حلقه هاي مفقوده حيات شنبه شانزدهم آبان 1388

1. روزهايي در زندگي هستند كه بعضی آدم ها فكر مي كنند قرار است دنيا تا آخر همين شكلي باشد؛و هي مدام اين سوال را از خودشان مي كنند كه «آخرچطوري؟چطوري قرار است اين زندگي و اين شرايط درست شود؟»انگار قرار است تا آخر دنيا در همان چاه پر از نخوتشان بمانند و فكر كنند هيچ نوري وجود ندارد و اگر هم هست آنقدر ضعيف و بي مقدار كه زود فراموش شود.مثل آن شخصيت كارتوني هميشه نااميد گاليور تنها جمله اي كه زمزمه مي كنند اين است:من ميدونم،من ميدونم(با همان لحن خاص خودش!)

در اين شرايط كه باشند مطمئن هستند همه مثل آنها فكر مي كنند و اگر كسي احساس خوبي دارد موقتي است و يا زيادي سرخوش است.

با اين آدمها روزگار گذراندن سخت است چون اينها در بهترين حالت هم روزگار دشوار گذشته را به ياد مي آورند و دوباره آهنگ نااميدي سر مي دهند

يك مقدار از اين آدمها در پادگان ما يافت مي شود كه مدام روي اعصاب آدم مي نوردند،بعضيا كه مثه خود آدم سربازند ولي به كوچكترين سختي حساسيت نشان مي دهند و هي غرغر مي كنند كه آقا چرا فلان؟آقا چرا اينجوري؟و گاه فيلسوف مي شوند كه چرا من اينجا هستم؟من مهندسم!من دكترم!مارو رها كنيد و...اينها سخت ترين تكه هاي سربازي است كه خدمت را براي ديگران مشكل مي كند و باعث مي شود ديگران درك درستي از خدمت سربازي نداشته باشند و خدا نكند در آينده جنگي رخ دهد و آدم با اينها به خط مقدم يورش ببرد و آنجاست كه اينجور آدمها مي شوند سوهان روح ديگران.قبول دارم پادگان بهشت نيست ولي بسياري از ذكر مصيبتهايي كه قبل از خدمت برايمان خواندند شايعه اي بيش نبوده و در خدمت مي شود دوستان بسياري پيدا كرد از شهرها و فرهنگهاي مختلف و صحنه هاي به يادماندني بسياري در زندگي آدم خلق مي شود كه بعضا با وجود دشواريهاي بسيار شيريني هاي خاص خود را دارد و مي شود در اين دنياي جديد مردانه از دشوارترين مراحل خدمت با خنده و تمسخر عبور كرد.

2. آدمها (به جز آنها كه دست به خودكشي جدي مي زنند)در بدترين حالت هم اميد دارند در بدترين حالت هم اصلا نمي توانند آن كورسوي اميد كه ته دلشان بالا و پايين مي پرد را نبينند.

مي شود در لذتهاي كوچك زندگي باقي ماند و صحنه هاي نااميدي را محو كرد و اين يعني همان حلقه هاي مفقوده حيات


سلام دیوانه چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388

خدمت سربازی برای هرکس اندوخته هایی دارد و این هم یک نوع متفاوت!
(این نوشته برای یکی از هم خدمتیام هست که ترخیص شد)
سلام دیوانه
خیلی دوسداشتم این اسم نامتعارف را برای تو نگذارم ولی رفتار غیر متعارف تو، من و همه را وانمود ساخت که این اسم که شایسته ذات متغیر تو بود را بر تو بنامیم چنانچه خودت هم بالاخره در آخرین روزها قبول کردی که شایسته اینجور نامگذاری هستی.
 
بالاخره روز رفتنت رسید تو هم رفتی ولی خداحافظی باتو مثل رفتن دیگران پرشور نبود
در این مدت از تو چیزهای زیادی یاد گرفتم مثلا فهمیدم که ذات هر آدم در ظاهرش پیدا نیست واین در مورد تو صد در صد صدق می کرد.
تو از آن دسته بودی که ظاهرت می توانست شخصیت هر آدم را دگرگون کند و از اینرو به آنرو کند و یک نمایه کامل انسان بسازد ولی باطنت مشخص نبود.
من تورا سلام دیوانه می پنداشتم چون به محض دیدن کسی سلام می کردی ولی شاید پایان آن دیدار با رفتار سبک و کوته فکری خود شخصیتش را خرد می کردی.
رفتارهای سبک و سنگین تو گاها بسیار نابجا و عجیب بود.
عجیب بودی گاه چنان در ادب و تواضع نشان می دادی که می توانستی احساسات یک بی احساس را حتی بر انگیزی و او را به خدمت خود واداری.
ولی (این را نمی خاستم بگویم) ذات تو در سختیها و ناگواریها به بدترین شکل ممکن نشان داده میشد
سلام دیوانه سیاه بود ولی لباسش همیشه تمیز و اتوزده و معطر و ظاهر خوبی داشت.
سلام دیوانه اعتقادات مثبتی داشت ولی همیشه نمایان کردن حقیقت به تنهایی کافی نیست باید گاهی شمع باشی و بسوزی تا شعله ور شدنت به روشنی حقیقت کمک کند سلام دیوانه پر از احساس بود و به گفته ی خودش عاشق و همین عاشق بودن خودرا گاهی دلیل رفتارهای نابه جای خود می دانست.
سلام دیوانه پر از شور بود و احساسات، پر از گرمی و محبت
سلام دیوانه کار بیهوده انجام نمیداد و برای هر کار خودش هدف داشت و برای رسیدن به هدفش اراده ی قوی داشت.
سلام دیوانه خیام میخواند باباطاهر عریان میخواند و در مدح زیبایی که در مجالس در وصف ائمه داشت این اشعار را به کار می برد.
سلام دیوانه به گفته ی خودش شاگرد مداحان بزرگی چون حاج منصور ارضی و مهدی مختاری بود و این سبک نوحه خوانی و مداحی را در کلاس ایشان فراگرفته بود و این کم نبودبرای جوانی به سن و سال او
و به او جرات می داد تا در مراسمات مذهبی احساسات دیگران را هدایت کند به آن سمت که شایسته آن نوحه یا مدح می بود.
سلام دیوانه نباید به خدمت نظام می شد(حتی برای این مدت کوتاه) چون نظام آهن می خواهد تا فولاد بسازد و دل چوبی و شکستنی مثل او را نمی طلبید و این به نظر من باعث سوختن او شد.
اما سلام دیوانه بازهم چیزهایی دستگیرش شد مثلا همین که دیگر حتی نزدیک چنین محیطهایی نشود. 
و دست آخر سلام دیوانه همه چیز بدست آورد به غیر از دل دیگران
و این یعنی پایان غم انگیز برای کسی که شروعی بی انگیزه داشت.
سلام دیوانه برای همیشه خداحافظ

صفحه ی تکراری پنجشنبه نهم مهر 1388

صفحه ی خودم را دارم؛ سالهاست.

اینجا درست همان چیزهایی را می نویسم که در زندگی واقعی گم کرده ام.

اما باز می نویسم؛انگار یک ادای دین به خود گمشده ام است،به کسی که می توانستم باشم اما نیستم.

در همین صفحه ی مجازی دوستان بسیار دیگری یافت می شود که بعضا نوشته هاشان خواب را از چشمانم می گیرد.اشکالی ندارد،می دانم که آنها هم خودشان نیستند.همه اینها خیالی است.

این قطعه با نام "یی پی یک" از شل سیلوراستاین می باشد.

 

این اتفاق مدت ها پیش توی یک باتلاق رخ داده

جایی که پر از علف های هرز و گل و لایه

"یی پی یک" انگشت پای مرا گاز گرفته

دقیقا نمی دونم دلیلش چیه؟! و یا اصلا اون چیه؟!

من داد می زدم که "آی و وای" " این دیگه چه جور موجودیه؟!"

اما مثل اینکه "یی پی یک" از همون موقع قصد رفتن نداشته

بعدش یواش یواش با هاش پچ پچ کردم شاید بره

اما دیدم که باز هم از جاش تکون نمی خوره و نمی ره

بله این اتفاق 16 سال پیش رخ داده

و هنوز "یی پی یک" نرفته

برف می یاد؛ بارون می باره

ولی باز هم "یی پی یک" از جاش تکون نمی خوره

پام اونو با خودش به هر جایی که می ره، می بره

تازه می فهمم که پس از ماجرای چندین و چند ساله

یاد گرفتم که آروم آروم راه برم برای همیشه

 

و اما گرایشات گناهکارانه شما نیز همانند یی پی یک هیچ گاه شما را رها نمی کنند؛ برای مدت زمان اندکی شاید بتوانید به آنها بی توجهی کنید اما بعدا متوجه خواهید شد که زمانی فرا می رسد که می بینید کنترل آنها بر روی شما تا چه حد عمیق است. اما اگر فکر می کنید که می توانید قدرت آنها را از بین ببرید باید همین جا به شما بگوییم که قادر به این کار نبوده و فقط باید سعی کنید آنرا در مسیر مناسب هدایت کنید.

خوشبختانه یا بدبختانه یک روز فرا می رسد که دیگر تمایلی به شرکت در جنگی که همیشه سرانجامش شکست است را از دست می دهید همانطور که "پلپگ نیز شاهد این تجربه تلخ بوده در اوج نا امیدی فریاد می زند "در چه منجلابی غوطه ور شده ام! چه کسی می تواند نجاتم دهد...وای از دست این ذات پست انزاجار آور!"

وقت آن رسیده که چشم های خود را باز کنیم من می دانم که ترک عادت کار چندان آسانی نیست اما یکی از گام های اولیه برای رسیدن به آزادی همین است.

بهتر است قدرت و تواناییها خود را به درستی درک کنید ناگفته نماند که کمک خداوند و همنوعانتان در این راه از ارزش بالایی برخوردار است.

والسلام


تو آزادی! شنبه دهم مرداد 1388

بیا تکلیفمان را مشخص کنیم

من مسیر روشنی برای آینده می خواهم

معیارهای ما برای زندگی چیست؟

اینکه من درحال زندگی کنم یا نه؟ افقهای دور را ببینم یا نزدیک؟

«فعلا زندگی کنیم » این جمله همیشه از ما انسانها، آدمهای ناتوانی ساخته

یادمان نرود هر محدودیتی راههای جدید به ما نشان می دهد.

«نمی توانم» همیشه مارا به اوج ناتوانی دعوت می کند.

ما فقط یک بار درحال می توانیم زندگی کنیم پس چرا بهترین نوع زندگی را نداشته باشیم؟

بازیگران ناتوان عشق بسیارند ولی مردان عشق اندک.

آنهایی که تورا با قلب پاک به بیراهه ببرند حریفان عشقند.

روزگار ما فرصتی برای شناخت انسانها نگذاشته و این روزها قلب کمتر انسانی پاک است.

آدمای دور و برمان بسیار پیچیده شدند که فکرهاشان زیبا نیست و این را هنوز من نمی دانم،

تو نمی دانی.

بیایید لااقل در این فرصت محدود زندگی طعم آزادی را برای یک بار هم که شده بچشیم.


» عشق ابدي
» شاهرود ما
» باحالکده
» طعم قلم
» 2500سال امپراطوری
» صدف هاي سرگردان
» سفر در طبيعت ايران
» سياوش قميشي
» عشق گمشده
» لایه های پنهان
» ريزپردازنده
» عشق يووه
» تحصيل در هند
» دنياي شيشه اي من
» جایی برای با هم بودن
» رپ ایرونی
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان » قالب وبلاگ
RSS 2.0

Designed By ParsTheme