در 29 خرداد 56 چه اتفاق افتاد؟
درباره ی شریعتی
"در خراسان قدیم سبزوار(قسمت شرقی همین شاهرود خودمان) تنها پایگاه تشیع مردم بود و ظاهرا یک غیر شیعه هم آنجا پیدا نمیشد و به قول دفتر پنجم مثنوی : ((کی بود بوبکری اندر سبزوار )) ولی از عجایب آب وهوای کویری این شهر این بوده که جریانهای بسیارفکری شیعه در آن به راه افتاده بود که آخرین آنها متعلق بود به دکتر شریعتی که متولد روستای کویری مزینان سبزوار بود وجزء بنیانگذاران روشنفکری دینی و نگاه مدرن به مذهب به شمار می آمد که مخالفانش از یک سر او را به ((شیعه افراطی)) تا سوی دیگر ((سنی )) و ((وهابی))تهمت خواندن او پیش رفتند
ولی اینها باعث نشدند این اسم در بین جوانان آن زمان و حتی جوانان زمانه ما طرفدار نداشته باشد
وقتی از فرانسه برگشت همه فکر می کردند چه تغییری پیدا کرده باشد؛
یعنی فارسی را به سختی حرف می زند؟ بازهم می شود با او سر یه سفره نشست و آبگوشت خورد؟
ولی وقتی از قطار پیاده شد همان گیوه ها پایش بود و چشم های تیزش هنوز می خندید و به دنبال چهره های آشنا می گشت ، تا شروع کرد به خوش و بش اضطرابها ریخت که ((ای بابا لهجه اش هم هنوز عوض نشده))
این تصویر شاید تعریف خودش از روشنفکر باشد؛ کسی که با مردم زندگی کرده و به زبان هرکس همانطور با فوت و فن خاص خودش حرف می زند.
می گویند اعتماد به نفس دانشجویان مسلمان با بودن دکتر رنگ گرفت؛ همانهایی که با هزار ترفند نمازشان را جایی می خواندند که کسی نبیند مبادا آبرویشان برود؛ حالا سرشان را بالا می گرفتند و نماز جماعت می خواندند"
سخنرانی 15 تیر 1350در حسینیه ارشاد(شب تولد حضرت زهرا(س) )
"خواستم بگویم فاطمه دختر محمد (ص) است دیدم فاطمه نیست خواستم بگویم فاطمه همسر
علی(ع) است دیدم فاطمه نیست خواستم بگویم فاطمه مادر زینب(س) است دیدم فاطمه نیست
خواستم بگویم فاطمه مادر حسن و حسین است دیدم فاطمه نیست نه اینها همه هست و این همه فاطمه نیست؛ فاطمه فاطمه است"
توضیحی بیشتر از این لازم ندارد که جمله ي پایاني این سخن تبدیل شد به نام پرفروشترین کتاب ایشان
31 سال گذشت و ما امروزه فقط به نوشته های پر معنا و عمیق وی دسترسی داریم و بس.
چرا؟ مگر او در این انقلاب نقشی نداشت
در برنامه های سیما شاهد هستیم که خانواده های انقلابیون در محرمانه ها و..آمدند
اما دریغ از یاد دکتر...
از این رسانه ای که خود را رسانه ملی می داند توقع می رفت حداقل یادی از شهید دکتر علی شریعتی بکند.
تنها مطلبی که دیدم شاید حق را ادا کند وصیتنامه دکتر است تا آنجا که توانستم خلاصه کردم به طوریکه در اصل متن خللی وارد نشود
((عازم سفرم و به حکم شرع، در این سفر باید وصیت کنم. وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز ، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است، چه خواهد بود؟
من می دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ اگر آرایش می خواندم یا بانکداری و یا گاوداری ، امروز وصیتنامه ام به جای یک انشای ادبی ، شده بود صورتی مبسوط از سهام و املاک و منازل و مغازه ها و شرکت ها و دم و دستگاهها که تکلیفش را باید معلوم می کردم و مثل حال « به جای اقلام » الفاظ ردیف نمی کردم......
فرزندم ! تو می توانی « هر گونه بودن » را که بخواهی باشی ، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخاب باید انسان بودن نیز همراه باشد وگر نه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است ، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچ کس......
تو هر چه می خواهی باش ، اما آدم باش . اگر پیاده هم شده است سفر کن . در ماندن می پوسی . هجرت کلمه بزرگی در تاریخ « شدن » انسان ها و تمدن هاست . اروپا را ببین . اما وقتی ایران را دیده باشی ، وگر نه کور رفته ای ، کر باز گشته ای....))
قسمتی از مرثیه دکتر علی شریعتی به قلم شهید چمران
((ای علی! همیشه فکر میکردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم !
ای علی! من آمدهام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ی ما احتیاج داشته باشی!...خوش داشتم که وجود غمآلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.
ای علی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها میدیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم میکردم؛ اما هنگامی که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو همراز و همنشین شدم
ای علی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه میروم؛ اتاقی که با همه کوچکیاش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است.
راستی چقدر دلانگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان میدهی که صورت خاکآلود پدر بزرگوارش را با دستهای بسیار کوچکش نوازش میدهد و زیر بغل او را که بیهوش بر زمین افتاده است، میگیرد و بلند میکند
ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطانها و طاغوتها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانینمایان، با دشمنی غربزدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبهرو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.
ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مینامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانتها کردند. رژیم شاه نیز که نمیتوانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود میدید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره... «شهید» کرد...))
شهادت دکتر مصطفی چمران نیز در 31 خرداد 1360 اتفاق افتاد.
در مورد شهید چمران همین و بس که هنگامی خواست نام ایرانی پروانه برای همسر سرخپوست خود بگذارد و برای مادر او که کاهن قبیله بود معنی می کرد مادر پروانه گفت که پروانه خود چمران است؛ چمران را می بیند که دارد در آتش می سوزد
سالهاست که ديگر شیرها فرياد ندارند...