موضوع اول:جاده یکطرفه
سوار ماشین خودت یا اتوبوس هستی توی جاده دمدمای صبح است پلکهایت سنگین شده اما مقصد هنوز نامعلوم است و جاده تا سینه کوه کشیده شده و جز بیابان و تریلی هایی که با نوربالا و بوق بم ممتد از کنارت رد میشن چیزی متوجه نمیشوی این زمان از آن لحظاتی است که از یک دقیقه بعد خودت خبر نداری میخای عجله میکنی تا بروی بالاخره یه جا از سنگینی خواب بیفتی درین لحظه شیطان به کمکت میاد! و جای تو پا روی پدال گاز میذاره بعد آرام آرام تسلیم می شوی و افسارت را دستش می دهی و بعد خواب پلکهات را جادو می کنه و پلکها روی هم می افته تا همیشه!
این بند کاملا مذخرف است اصلا به ما چه ربطی داره مگه ما راننده اتوبوس هستیم یا اینکه مگر چند بار در جاده بیرون شهر آن هم آن موقع شب رانندگی کردیم تازه مگر آن راننده اتوبوس بینوا چه تقصیری دارد که دارد آن موقع شب نان زن وبچه اش را از کف جاده در می آورد
منظورمو گسترده تر بیان کنم با یه سوال: مگرما به کجا می خواهیم برویم که رفتنمان با چاشنی سرعت است؟
جز این نیست که همیشه در جاده روبرویمان سرابی بیش پهن نبوده و ما با عجله به سمت آن می دویدیم
اصل حرف من: بهتر است همیشه در راهی که می رویم مدام از خود بپرسیم به کجا می رویم این وسوسه های خام و بی سرو ته چرا در مغزمان وول می خورد؟ و فرمان را از دستمان می گیرد و جای ما گاز می دهد این مارا یاد چه می اندازد؟
یه موقعی توی شرکت کار می کردم آخر شب همه باعجله لباس می پوشیدن تا به خانه شان برگردن یه پیرمرد آرام کار خودشو انجام میداد و با خنده به همه شان میگفت مگر کجا می خواهید برید ؟؟
آنهایی که دویدند، آنهایی که پریدند و آنهایی که آرام می رفتند همه بهم رسیدند نزدیک کوه سینه قبرستون
این نوشته من رو استعاره ای از« مسیر زندگی» بگیرید و پیدا کردن مصداق های مناسب برای «گازدادن»، «خوابیدن» و « تصادف کردن» و « مقصد راه» با خودتان.
موضوع دوم:عشق یکطرفه
تا حالا شده با یه نگاه مثل چیز بهم بریزید و خودتان را گم کنید و دچار دل غشه دل ضعفه و بقیه امراض بشید؟ احتمال زیاد که شدید یا توی خیابون یا توی دانشگاه یا هرجای دیگه فرقی نداره حالا اگه دانشگاه نرفتید یا سوژه مناسبتون توی خیابون پیدا نکردید حداقل صدای طرفو که توی گوشی شنیدید اگر هم گوشهایتان نجیب تشریف دارد شک ندارم پیامکشو که دیگه گرفتید دیگه این یکی را نگویید نه که دلخور می شوم!
همه اینها یک طرف ماجرا در حالی که طرف دیگرروحش از ماجرا خبر نداره
به این تعریف در مجموع می گوییم «عشق یکطرفه»
واقعیت اینه که عشق یکطرفه بوی بازار میده؛ بوی تجارت و اینکه من چیزی را پسندیدم و به هر قیمت می خوام به دستش بیارم و طرفتان را تا حد کالا بی ارزش می کنید چون جنس خریدنی چه جواهر باشه چه اتوموبیل گران قیمت چه چهره زیبا همان بوی پول را می دهد اگر پولشو دارید بفرمایید مال شما!!!
راحت میشه رد وبدلش کرد چون بالاخره یه روز از مد میفته یا قراضه میشه یا رنگش میره
همه اینها نشان می دهد که ماجرا بر سر یک چیزی است که قیمت دارد و در این عشق طرف یک موجود انسانی است که به یک « شی» تقلیل پیدا می کند همین است که عشق یکطرفه یکجور بیماری است، برو برگرد هم ندارد، استثنا هم نمی پذیریم حتی شما دوست عزیز!
اگر دچار این بیماری مهلک شدید بیایید دست از دست از این حقه بازی بردارید و بروید دنبال کار یا تحصیل یا نقاشی! تا باد به کله ی پوکتان بخورد شاید آدم شدید کسی چه می داند
عده ای نجات یافتند و عده ای هم مرده اند!
در عشق یکطرفه من می گوید: من حق دارم عاشق شوم ولی طرف من (نمی گوید معشوق چون معشوق هرنوع اختیاری دارد حتی اختیار من) حق ندارد جز من به کسی فکر کند و اگر دچار چنین عمل پلیدی شد عاقبتش پاشیدن اسید روی صورتش است یا خودزنی من یا مردن هردویمان یا بلایی که سر معشوق بینوای طرف می آورد چون این من ماجرا خیلی گل و خواستنی است و فکرنکردن به او جرم نابخشودنی!
در عشق یکطرفه حتما یکجور خودشیفتگی وجود دارد حتی اگر عاشق ظاهری برای طرفش ادعا کند که((من یک هیچ مطلق هستم که صرفا دودست و دوپا و یک کله روی یک بدن با قلب شش دانگ به نام تو برای تو آفریده شدم)) عاشق اگر خودشیفته نباشد متوقع نمی شود تا معشوقش را به نام خود بزند.
البته می دانم همه این عشق ها امروزه جنبه ظاهری دارد و حتما جیب پربرکت بابای طرف وجود دارد که سبب این عشقای آتشین شده تا این دو نوگل خندان دست در دست هم پروژه ی دل چسب را همراهی کنند!
حالا از من می پرسید چه ارتباطی بین این دوموضوع بود که هردو را دریک پست باهم نوشتم
ترکیب و تحلیلش با شما