با سلام به شما دوستان و آرزوی قبولی عزاداریتان در این ایام
شاید تعجب کنین سرو کله ی من این موقع چطوری پیدا شد الان ماجرارو براتون تعریف می کنم
این پست من اختصاص داره به خاطره ای کوچک از این مدت خدمتی که گذراندم و اون مردانگی یکی ازهم خدمتیهای من بود در حق من
که باعث شد من ادامه خدمتم رو در شهر خودم بگذرونم
گاهی وقتا انسان در مرحله انتخاب قرار می گیره و اون زمان هست که میتونه سرنوشت خودشو تعیین کنه
عصر طولانی یه روز غمگین بود، همه بچه ها منتظر بودند ببینن نامه اعمالشون! دست چپشون میذارن یا راست
بذارین خلاصش کنم یکی از بچه های همین خاک،دیار شیعیان شهر سبزوار بود که میتونست اون روز یه انتخاب
خوب داشته باشه و 16 ماه ادامه خدمتشو برا خودش سخت نکنه اما انتخابش درست نبود به خاطر چی؟ به خاطر کی؟
وقتی یه جوون میره خدمت خیلی از اطرافیان بهش سفارش می کنن مواظب خودت باش، سرت تو کار خودت باشه،
با کسی کار نداشته باش به فکر خودت باش
اما اون پسر اون روز به فکر خودش نبود و با یه انتخاب نابه جا یه شهر دوردست که فرسنگها از شهرش فاصله داره رو
انتخاب کرد میتونست شاهرود و انتخاب کنه اما سوز و سرمای تبریزو انتخاب کرد تبریز کجا سبزوار کجا
از بخت بدش هیچ شهری نزدیک به محل زندگی خودش ندید حتی تهران هم نبود یه نگاه به بورد انداخت
یه نگاه به چهره دپرس من(اگرچه چهره غمگین اون روز من نمیشد گفت استرس برای ادامه خدمتم بود و
ناراحتی من به خاطر مسئله ای دیگه بود ولی اینم میتونست به ناراحتیم اضافه بشه)
شاهرود،تبریز،ارومیه و کرمانشاه .یکی از پادگانهای این شهرها انتظارشو می کشیدن
نمره اون بالاتر از نمره ی من بود حق انتخاب داشت،چرا باید 16 ماه ادامه خدمتشو خراب کنه به خاطر کسی دیگه؟
میتونست سرشو بندازه پایین و کار خودشو کنه و فکرکردن به دیگران براش اهمیتی نداشته باشه چیزی که توی آموزشی
خدمتم هزاران بار از خیلی از قبایل و نژادهای مختلف دیدم که خیلی هم به نژاد و اصلیتشون می بالیدن اما اینو درک
نمی کردند که شخصیت چیزی درونی نیست؛ شخصیت، شکلیست از انسانیت که دیگران اونو به انسان هدیه می دهند
نه گمان خودت درباره خودت.
اون روز اون بچه باحال سبزوار به من شخصیت داد و منم متعاقبا شخصیتی براش قائلم که تا آخر عمر فراموشش نمی کنم
وهمیشه از خدا میخام در ادامه زندگی موفق باشه
اون روز شاید ما بیش از دوبار همدیگرو ندیدیم ولی همین کافی بود که همیشه به یادش باشم
کاش این پست و این وبلاگو می دید ولی حیف اون روز حتی نفهمیدم اسمش چیه
یادمه صبح همون روز یه دستمال جلو دهنش گرفته بود وقتی سروان پرسید چی شده گفت برونشیت دارم مسریه ،
همه بچه ها ته دل میخندیدن چون سروان باورش شده بود اما قضیه چیز دیگه ای بود به خاطر این بود که
ریش پرفسوریشو سروان نبینه و بهش گیر نده!
خداکنه دوماه دیگه لویزان ببینمش و دوباره بهش بگم : خیلی مردی پسر
زنده باد شیربچه ی سبزوار و شهر شیران و شیعیان وشهردکترشریعتیها
زنده باد شاهرود
زنده باد ایران و ایرانی