|
دیروز پنج شنبه تاریخ ۳/۱۱/۸۷
صبح همه ی یگانها مطابق معمول پنج شنبه ها به خط شده بودند برای اجرای مراسم صبحگاه
هوا بس ناجوانمردانه سرد و خشک بود و سرما مانند تیری از استخوان عبور می کرد و یکجا ایستادن را غیر ممکن میساخت و زمین همچنان از نعمت برف محروم بود و من تنها چیزی که در ذهنم وول میخورد انتظار ساعت 12 ظهر و سرویس و برگشتن به خانه بعد از یک هفته ی طولانی بود انگار جاده منتظر من بود!
خدایاااااااااااااااا پس این خدمت کی تموم میشه؟؟؟؟؟
به کدامین گناه سرباز شدم و از ... جدا؟
وای چقدر سرده اینجا
پادگان قحط بود منو انداختن اینجا یا بهتر بگم زمین خدا قحط بود اینجا اومدن پادگان زدند؟
حالا خوبه من فاصله ی زیادی با خونه ندارم اگه تو دل این سربازا بودم چی؟ خدا بهشون صبر داده که سالی به ماهی برمی گردن خونه
حالا بذار یه کم کتابیش کنم:
نمی دانم به چه انگیزه ای آمدند ولی می دانم که از خودشان فرار نکرده اند و این اولین قدم را برای زندگیشان را محکم برداشته اند تا اسمشان بشود سرباز.
بچه های این خاک و این دیار اگرچه همه روحیات متفاوتی دارند ولی همه از یک نژادند، نژاد ایرانی.
چهره خوان میخاست که چشم باریک کنه و به صورت تک تک اینا نگاه بندازه
خسته اند،سردرگمند،غمگینند،عصبانیند،عاشقند،خوشحالند و ..هرچه هستند خودشانند.
و فقط حالا می توانم به آنها اعتماد کنم چون همه در یک لباسند یک شکلند می توانم با آنها هم قدم بشوم و درباره هرچیزی حرف بزنم و مطمئن باشم آنها هیچ کتابچه ای برای برخوردشان و هیچ قانون احمقانه ای برای روابط دوستانه خود ندارند.
ملاقات به پرچم آن هم صبح زود همراه با سوز سرما چه معنایی می تواند داشته باشد؟
واضح است که معنی آن بیداریست یعنی ما بچه های این دیار در دفاع از ناموسمان صبح و شب،سرما و گرما نمی شناسیم و همیشه آماده ایم.
تنها یک چیز به من روحیه و انگیزه ادامه خدمت میداد اونهم این بود
پایداری نظام جمهوری اسلامی
|