صفحه ی خودم را دارم؛ سالهاست.
اینجا درست همان چیزهایی را می نویسم که در زندگی واقعی گم کرده ام.
اما باز می نویسم؛انگار یک ادای دین به خود گمشده ام است،به کسی که می توانستم باشم اما نیستم.
در همین صفحه ی مجازی دوستان بسیار دیگری یافت می شود که بعضا نوشته هاشان خواب را از چشمانم می گیرد.اشکالی ندارد،می دانم که آنها هم خودشان نیستند.همه اینها خیالی است.
این قطعه با نام "یی پی یک" از شل سیلوراستاین می باشد.
این اتفاق مدت ها پیش توی یک باتلاق رخ داده
جایی که پر از علف های هرز و گل و لایه
"یی پی یک" انگشت پای مرا گاز گرفته
دقیقا نمی دونم دلیلش چیه؟! و یا اصلا اون چیه؟!
من داد می زدم که "آی و وای" " این دیگه چه جور موجودیه؟!"
اما مثل اینکه "یی پی یک" از همون موقع قصد رفتن نداشته
بعدش یواش یواش با هاش پچ پچ کردم شاید بره
اما دیدم که باز هم از جاش تکون نمی خوره و نمی ره
بله این اتفاق 16 سال پیش رخ داده
و هنوز "یی پی یک" نرفته
برف می یاد؛ بارون می باره
ولی باز هم "یی پی یک" از جاش تکون نمی خوره
پام اونو با خودش به هر جایی که می ره، می بره
تازه می فهمم که پس از ماجرای چندین و چند ساله
یاد گرفتم که آروم آروم راه برم برای همیشه
و اما گرایشات گناهکارانه شما نیز همانند یی پی یک هیچ گاه شما را رها نمی کنند؛ برای مدت زمان اندکی شاید بتوانید به آنها بی توجهی کنید اما بعدا متوجه خواهید شد که زمانی فرا می رسد که می بینید کنترل آنها بر روی شما تا چه حد عمیق است. اما اگر فکر می کنید که می توانید قدرت آنها را از بین ببرید باید همین جا به شما بگوییم که قادر به این کار نبوده و فقط باید سعی کنید آنرا در مسیر مناسب هدایت کنید.
خوشبختانه یا بدبختانه یک روز فرا می رسد که دیگر تمایلی به شرکت در جنگی که همیشه سرانجامش شکست است را از دست می دهید همانطور که "پلپگ نیز شاهد این تجربه تلخ بوده در اوج نا امیدی فریاد می زند "در چه منجلابی غوطه ور شده ام! چه کسی می تواند نجاتم دهد...وای از دست این ذات پست انزاجار آور!"
وقت آن رسیده که چشم های خود را باز کنیم من می دانم که ترک عادت کار چندان آسانی نیست اما یکی از گام های اولیه برای رسیدن به آزادی همین است.
بهتر است قدرت و تواناییها خود را به درستی درک کنید ناگفته نماند که کمک خداوند و همنوعانتان در این راه از ارزش بالایی برخوردار است.
والسلام