1. روزهايي در زندگي هستند كه بعضی آدم ها فكر مي كنند قرار است دنيا تا آخر همين شكلي باشد؛و هي مدام اين سوال را از خودشان مي كنند كه «آخرچطوري؟چطوري قرار است اين زندگي و اين شرايط درست شود؟»انگار قرار است تا آخر دنيا در همان چاه پر از نخوتشان بمانند و فكر كنند هيچ نوري وجود ندارد و اگر هم هست آنقدر ضعيف و بي مقدار كه زود فراموش شود.مثل آن شخصيت كارتوني هميشه نااميد گاليور تنها جمله اي كه زمزمه مي كنند اين است:من ميدونم،من ميدونم(با همان لحن خاص خودش!)
در اين شرايط كه باشند مطمئن هستند همه مثل آنها فكر مي كنند و اگر كسي احساس خوبي دارد موقتي است و يا زيادي سرخوش است.
با اين آدمها روزگار گذراندن سخت است چون اينها در بهترين حالت هم روزگار دشوار گذشته را به ياد مي آورند و دوباره آهنگ نااميدي سر مي دهند
يك مقدار از اين آدمها در پادگان ما يافت مي شود كه مدام روي اعصاب آدم مي نوردند،بعضيا كه مثه خود آدم سربازند ولي به كوچكترين سختي حساسيت نشان مي دهند و هي غرغر مي كنند كه آقا چرا فلان؟آقا چرا اينجوري؟و گاه فيلسوف مي شوند كه چرا من اينجا هستم؟من مهندسم!من دكترم!مارو رها كنيد و...اينها سخت ترين تكه هاي سربازي است كه خدمت را براي ديگران مشكل مي كند و باعث مي شود ديگران درك درستي از خدمت سربازي نداشته باشند و خدا نكند در آينده جنگي رخ دهد و آدم با اينها به خط مقدم يورش ببرد و آنجاست كه اينجور آدمها مي شوند سوهان روح ديگران.قبول دارم پادگان بهشت نيست ولي بسياري از ذكر مصيبتهايي كه قبل از خدمت برايمان خواندند شايعه اي بيش نبوده و در خدمت مي شود دوستان بسياري پيدا كرد از شهرها و فرهنگهاي مختلف و صحنه هاي به يادماندني بسياري در زندگي آدم خلق مي شود كه بعضا با وجود دشواريهاي بسيار شيريني هاي خاص خود را دارد و مي شود در اين دنياي جديد مردانه از دشوارترين مراحل خدمت با خنده و تمسخر عبور كرد.
2. آدمها (به جز آنها كه دست به خودكشي جدي مي زنند)در بدترين حالت هم اميد دارند در بدترين حالت هم اصلا نمي توانند آن كورسوي اميد كه ته دلشان بالا و پايين مي پرد را نبينند.
مي شود در لذتهاي كوچك زندگي باقي ماند و صحنه هاي نااميدي را محو كرد و اين يعني همان حلقه هاي مفقوده حيات