تبليغاتX
شاهرود جزیره ی تنهایی من
شاهرود جزیره ی تنهایی من
هرکس روزنه ایست به سوی خداوند، اگر اندوهناک شود؛ اگر به شدت اندوهناک شود
دم را دریاب
هیچ کدوم از ما قدرشو نمیدونیم، همین هوای بهاری رو میگویم، بادهای خنک و بی پروایی که خودشو به سر تا پای شهرمون میکشه و واضحتر بگویم که این روزا چیزی، جایی، با قدرتی که نمیدونیم از کجاست به ما تلنگر میزنه و همه حرفش اینه که خیلی یا بیشتر از خیلی که شانس بیاریم یکی دو هفته دیگه باقی می مونه و بعد والسلام و حسرت اردیبهشتی رو به دل ما باقی میذاره و بعدش هوا داغ می کنه و باز باید تا پاییز صبر کرد.
دیشب به کمک تمام اشتیاق های بچگیم و با استناد به نصیحتهای تکراری و بی مزه ((از جوانی لذت ببر)) بزرگان تصمیم گرفتم در تاریکی شب شهرم جاری شوم مثل یک جریان سیال اما نه توی خیابون، اونجا حس خوبی ندارم پارک آبشار رو انتخاب کردم و با کمک قدمهایم و همراه با یار قدیمی خود یعنی تنهایی به مقصد و مقصود پیاده روی به آن سو روانه شدم سربالایی خیابون آبشار رنج جانکاهی داشت به پله های آبشار رسیدم سخنی زیبا بر روی تابلویی نوشته بود:
((نگاه به نامحرم تیری زهرآلود از تیرهای شیطان است)) پس سرم رو پایین گرفتم اینجوری هم میتونم راحتتر بالا برم بی آنکه پله ها رو دوتا یکی کنم و هم از اصابت تیرهای دشمن در امان باشم به بالا رسیدم دوراهی بود پیاده رو سمت چپ به سمت سرچشمه آبشار و پیاده رو سمت راست متمایل به روبرو، جاده معروف به جاده سلامتی بود جاده سلامتی رو انتخاب کردم آرام آرام میرفتم اینجا بام شاهروده و منظره شب شاهرود ازینجا دیدنیه، هندزفری رو از گوشم درآوردم میخواهم اینجا بیشتر ببینم تا اینکه بشنوم چراغهای روشن در شب مانند ستارگان فرود آمده بر زمین اما پشت این چراغها چه خبره خدا میدونه مثل اینکه به تازگی وسایل ورزش و بدنسازی هم درینجا قراردادند چه خوب؛ اینجا هم میشه جسمت رو ساخت و هم روانتو کمی ماساژداد و به قول یکی از بچه ها جون میده برای یک شب عاشقانه. جاده به انتها رسید موانعی رو اینجا قرار دادند و چندین متر جلوتر رو می بینم که مزار شهدای گمنام قرار داره انگار اونجا هنوزساختش کامل نشده و شهدا در نهایت خاموشی شب آرمیده بودند.
برگشتم باز هم آرام از پله ها پایین آمدم و وارد پارک شدم و مردم را نگاه می کردم که با خانواده های خود شبی قشنگ رو سپری می کردند و بعضا جوانانی بهتر بگویم جوانک هایی می دیدم که دور یک قلیان گرد کرده بودند و پک میگرفتند و در آن گیجی تأمل برانگیزشان هوایی آکنده از دود زغال و آن تنباکویی که از آن تعریف می کردن رو به داخل ریه ها فرو می کردند یاد ننه ی خدابیامرزم افتادم که سالها صبح به صبح برای خود آتیش قلیون درست می کرد و هیچ کس جز خودش نفهمید که در آخر عمر از بیماری آسم چقدر زجر کشید.
رفتم سراغ خودم کمی فکر کردم ازدوران دانشجویی برایم چه مانده است:
یک گواهی معرفی به نظام وظیفه  یک کارت دانشجویی بی اعتبار و فرصتهای سوخته ی بی بازگشت.
از فکر به گذشته خارج میشوم و در منوی تفکراتم از گذشته،حال و آینده؛ حال را انتخاب می کنم دم را دریافته ام و روحم را کمی بهاری کرده ام و این یک فاکتور مثبت برای من است.
بهار و هوای زیبای اردیبهشت همین جا تمام می شود و آنهایی که اسیر نان و مسئولیت هستند و یا کسانی که خود در خانه ی دلهاشان محبوس کرده اند این فرصت را از دست داده اند و اینجاست که می فهمم بهار مال همون گنجشکهاست.
 
|+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:53  توسط مصطفی  | 

 
offshore
قدم رنجه فرموديد، مقدمتان گلباران