چه خوب است که وقتی دیگر جانت به لبت می رسد و نفست بالا نمی آید سری به در خانه خدا بزنی و پناهنده او شوی
کوچکتر که بودم 15-16 ساله فکر می کردم خودم از پس کارای خودم برمیام مغرور بودم به اقتضای سن و سال روزگارم تقریبا زمینی بود و به جای آنکه در خودم کند و کاو داشته باشم مثل اکثر هم سن و سالام جلوی آینه خودمو می دیدم به مشکل بزرگی هم برخورد نکردم که نتونم از پسش بربیام و ازین رو خودم رو واقف به مسائل می دونستم به اقتضای این سن و سال چنان که همه می دانیم.
کم کم موانع سختی جلوی من پدیدار شد و زندگی رو کمی برام سخت کرد منم کم کم سخت تر شدم اما روزگار ازمن سخت تر شد تا حدی که منو شکست و این سخت ترین لحظات زندگی من بود.
آن روزها خیلی سخت گرفته بودم و نمی گم آن مدلی اش بد است و نباید باشد به هرحال صلاح مملکت خویش خسروان دانند؛ هرکسی با چیزی ارتباط می گیرد و خیلی ها هم ممکن است با این چیزها ارتباط بگیرند.
حالا که به اندازه آن روزها دیگر در بند ظاهر نیستم می دانم که می شود خیلی ساده لحظاتی رفت و مقابل خدا گردن کج کرد تو حرم امام رضا یا جایی دیگه یا حتی یک شب ضیافت کمیل علی فرقی نمی کنه خلاصه هرجایی که بهت بیشتر حال معنوی بده یه گوشه دنج و در حالی که سرتو پایین انداختی همه چیزو رک و راست بگی
...بله، من سخت رفتم و سخت آمدم و من شکستم! چرا که تنها چیزهای سخت می شکنند.
حالا که سخت نیستم، هیچ شکستنی ندارم که بشکند؛ نه غروری دارم نه تکبری و نه...
و اگر جرات کنم می گویم که این نوشته زبان حال خیلی از ماهاست؛ آنها که سخت می روند و سخت می شکنند! آنها که همه چیز را در ظواهر جا می گذارند ولی حسرت یک دل سیر گریه ی بی آداب توی حرم به دلشان نمی ماند.
قفس داران سکوتم را شکستند دل دائم صبورم را شکستند
به جرم پابه پای عشق رفتن پر و بال عبورم را شکستند
مرا از خلوتم بیرون کشیدند چه بی پروا حضورم را شکستند
تمنا در نگاهم موج می زد ولی رویای دورم را شکستند