و در آن زمان بود...
که پروانه ای به جست و جویم آمد
نمی دانم از کجا؟
از زمستان یا از یک دشت
نمی دانم چگونه؟
چه وقت؟
اما از یک خیابان
از یک شب
از یک دیدار
از شاخسار شب
به ناگاه روئیدم و
فراخوانده شدم
میان شعله های آتش
آتشی که از دور مرا محو خود کرده بود
و چیزی در روح من آغازید:
تب یا بالهای فراموش شده
و من به طریقت خود دست یافتم:
رمزگشائی آتش
و اولین سطر لرزان روزگار جدیدم را نوشتم:
دوســـــــتــــت دارم
سرشار از دانائی آنان که هیچ نمی دانند