ما نسل متوهم و جوگیری هستیم(دهه 60 به بعد)
ما فقط یاد گرفتیم مسائل کوچک و ناچیز را بزرگ کنیم
ما آسایش و راحت طلب شدیم و طبیعی است که به زودی ترسو هم خواهیم شد
اینها جملات جالبی نیستند، اما کافیست به دور و برمان نگاهی بیندازیم و کمی فکر کنیم.
ما از گرما می ترسیم از سرما می ترسیم و از اینکه کمی زندگیمان از نحو مطلوب خارج شود.
اینکه ما اینطوری هستیم کمی خودمان مقصریم و کمی هم برمی گردد به حوادثی که تجربه نکردیم.
توقع زیادی از ما نیست چون ما در زندگی چیزهای واقعی ندیدیم.
ما ایمانهای واقعی که جان آدم را با لبخند می گرفت ندیدیم.
ما هیچ چیز و هیچ کس را نداشته ایم که عشقش ارزش مردن داشته باشد.
ما تا به حال مبهوت چشم های هیچ کس نشده ایم.
آیا حاضریم به فرمان کسی جان بدهیم؟
داخل پرانتز (منظورم عشقهای الکی نیست که برمی گردد به همان سطر اول)
تقصیر خودمان نیست ما که آمدیم قحطی شد.
ما آنقدر زیاد بودیم! که دیگران فقط وقت کردند به پرکردن شکممان فکر کنند و فرصت به چیز دیگری نرسید
ما ماندیم و مهد کودک و آتاری وبعد از آن بازیهای کامپیوتری که فقط توهم و جوگیرشدن را به ما یاد داد و در جنگهایش کسی نمی مرد و هیچ شعری نداشت که خون آدم را به جوش بیاورد و زخم هایش هیچ افتخاری نداشتند.
ما بر خلاف نسل قبل که فرصت کودکی نداشت در کودکی هایمان باقی ماندیم و ماندیم و ماندیم و هیچ وقت بزرگ نشدیم.
15سالمان شد،20 سالمان شد و به زودی 30 سالمان می شود اما بزرگ نشدیم.
هنوز وقتی عاشق یکی می شویم یا در نهایت افراط و پیدا نکردن راهی می زنیم خودمان را ناکار می کنیم که برمی گردد به همان معنی جوگیرشدن یا در نهایت تفریط و کم کاری او را دور می زنیم.
اگر در کنکور قبول نشویم به آخر راه رسیدیم و اگر کرایه تاکسی گران شود این کشور دیگر محل زندگیمان نیست.
ما برای هیچ چیز و هیچ کسی خودمان را فدا نمی کنیم اما تا بخواهید ادعایمان می شود با این همه تقصیر ما نیست چون هیچ اتفاق بزرگی در زندگیمان ندیدیم و بزرگترین اتفاق عمرمان تعطیلی کلاس انشاء بوده چند روز قبل از عید!